تبلیغات
از تهران تا برکلی

خاطرات یک شریفی از زندگی و شریف و پروسه اپلای

سفرنامه استانبول- قسمت سوم

نویسنده :پری
تاریخ:چهارشنبه 24 مرداد 1397-02:26 ق.ظ

فک کنم تا حدود ساعت 7 صبح حداقل 150 نفر به صف اضافه شده بودن. از همه قشری آدم بود(همه ایرانی! همه ها! یه خارجی نمیدیدی). اونایی که برای ویزای تحصیلی میخواستن برن، کسایی که میخواستن با ویزای توریستی برن مسافرت، کسایی که میخواستن اهالی خانواده شونو اونجا ببیننن و اونایی که پرونده مهاجرتی داشتن. جلوی ما یه خونواده 5 نفری با یه بچه یه ساله وایساده بودن که مانی می گفت از ساعت 3 صبح اونجا بوده ان طفلیا، فقط به خاطر اینکه کارشون زود راه بیوفته.



ادامه مطلب

نوع مطلب : ویزا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بالاخره...

نویسنده :پری
تاریخ:سه شنبه 16 مرداد 1397-02:17 ب.ظ

یه روز سه شنبه ی گرم و کوفتیه. از کلاس رانندگی اومدی و تو هایدا منتظر نشستی تا ساندویچت آماده  بشه و بری خونه با خیال راحت پرخوری عصبی کنی. مانی زنگ میزنه و میگه، پری، این ایمیله چی می گه؟ الان برام ایمیل اومده از آنکارا نوشته پاسپورت ریکوئست، یعنی چی؟ یه لحظه کوتاه سکوت می کنی و بعد میگی نههههه شوخی می کنی! مانی مصرانه میگه چیه این ایمیل پری؟ می گم مانی ویزات اومده! میگه واقعا؟! هر دو تون ناباورانه در یه سکوت طولانی غرق می شین، اون داره ایمیلو تند تند زیر لب می خونه و تو فکر ها و برنامه هات تند تند از جلو چشمت عبور می کنن، قطع می کنی و ایمیل خودتو چک می کنی، ویزای تو هم اومده. باور کردنی نیست. حس عجیبی داری، حس جدیدیه، شبیه حس های قبلی نیست، توصیف کردنی نیست، حتی شبیه حس شنیدن خبر پذیرش هات هم نیست، ترکیبیه از شادی و غم و استرس و ترس و دلتنگی و امید و هیجان و خستگی و آسودگی، نمی تونی جلوی لبخند زدنت رو بگیری ولی همزمان هم اشکات میان پایین، با خودت می گی چقدر احتمالا الان قیافم خنده دار شده، اول می خوای جلوی اشکاتو بگیری ولی بعد دلت نمیاد، این اشکها راه طولانی رو اومدن، نباید جلوشونو گرفت...

نوع مطلب : ویزا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سفرنامه استانبول- قسمت دوم

نویسنده :پری
تاریخ:سه شنبه 16 مرداد 1397-12:01 ق.ظ

استانبول شهر جادویی بود و من در جا عاشقش شدم. حالا شاید در جا هم نه، فردا صبحشو که دیدم عاشقش شدم. استانبول اولین شهر پرجعیت و بزرگ  خارجی بود که میدیدم، قبل از اون فقط به شهرهای کوچیک توریستی تو کشورهای دیگه رفته بودم. اما مطمئنم دلیل علاقه ام این نبود. استانبول و خیابون هاش، به خصوص خیابون استقلال و کافه هاش و موسیقی های خیابونیش و بناهای تاریخیش یه جورایی انگار مال قصه هاست، انگار که شهرزاد قصه گو یه جایی تو همین عمارت ها زندگی می کنه یا چند لحظه ی دیگه علاءالدین با قالیچه اش از بالای سرمون پرواز می کنه. 


نیازی به " گشتن" دنبال وک نبود. چند قدم جلوتر که رفتیم جماعت کثیری ایرانی جلوی در یه ساختمون دیدیم و گفتیم خوب همینجاس. بسیااااار شلوغ بود چون اون هفته سه روز تعطبل بود و گویا خیلی ها نمی دونستن و هی آدم رو آدم اضافه شده بود. یه لیست دستشون بود و اسم می نوشتن. ما نفرات 287 و 288 بودیم. گفتن برین ساعت یک بیاین و اینجا وای نسین. ما هم رفتیم یه چرخی تو استانبول بزنیم. رفتیم میدان جمهوری (درست گفتم اسمشو؟) و از بین کبوترهای دلبرش رد شدیم و از اونجا هم خیابون استقلال. هوا ابری بود و حتی کمی سرد ( باور پذیر نبود برای من! البته دو روز بعد هوا به شدت گرم شد) خیابون استقلال پر از بندهای موسیقی خیابونی بود با زبون ها و ملیت ها و ساز های مختلف. چند تا بند ایرونی هم دیدیم. گوش دادن بهشون بسیار لذت بخش بود. ساعت یک برگشتیم وک. دیدیم خبری از اون جمعیت نیست. پرس و جو کردیم و سراغ لیست رو گرفتیم. گفتن ساعت یازده و نیم یه خانومی اومد بر اساس لیست به همه شماره داد و رفت. تا آخر امروز هم فقط اون شماره دار ها میرن تو. کلی پرس و جو کردیم و از پیرمرد بداخلاق معروف دم وک هم هی سوال پرسیدیم( نه فارسی بلده نه انگلیسی. فقط ترکی حرف میزنه که ما هم بلد نبودیم.) ولی گویا جز این نبود و دیگه ققضیه  رفته بود برای فردا. ما هم دیگه بی خیال شدیم و رفتیم رستوران هیجان انگیز نزدیک میدون که غذاهاش تو ویترین بودن و حسابی دلی از عزا درووردیم. برگشتنی من و مانی سر یه قضیه مسخره بحثمون شد و در سکوت برگشتیم هتل. از این دعواهای مسافرتی حرصم می گیره ( آدم دوس داره مسافرت که میره همه چی پرفکت باشه) ، ولی خوب پیش میاد. خیلی هم خسته بودیم و اعصابمون سر جاش نبود.  ولی شب دوباره بعد از به استراحت اوکی شدیم و دوباره رفتیم بیرون چرخیدیم.


موقع خواب مانی ساعت رو روی چهار و نیم صبح تنظیم کرد که بریم دم وک و کلکشو بکنیم. البته در نهایت دلش نیومد و من و بیدار کنه و خودش تنهایی رفت. همونطور که گفتم، وک خوشبختانه با هتل ما کمتر از 5 دقیقه  فاصله داشت. مانی که رسیده بود اونجا، ما نفر 18 و 19 توی لیست بودیم. ساعت 6 به من زنگ زد و من هم دنبالش رفتم دم در وک...


نوع مطلب : ویزا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سفرنامه استانبول- قسمت اول

نویسنده :پری
تاریخ:دوشنبه 15 مرداد 1397-12:21 ق.ظ




برای ویزای کانادا مصاحبه ای نیاز نیست و فقط یه مرحله ای داره تحت عنوان بایومتریک که عکس و اثر انگشتت رو میگیرن و تا یه ماه بعد از ثبت درخواست ویزات وقت داری انجامش بدی. این کار رو در مراکز مخصوصی تحت عنوان وک انجام میدن که شکر خدا عین سفارتشون تو کشور عزیزمون یافت نمیشه و باید باز خدا تومن پول داد و رفت به یه کشور دیگه. گرجستان، ترکیه، ارمنستان، دبی، باکو، اینا همه وک دارن ولی خوب اکثرا تفلیس گرجستان یا استانبول ترکیه رو به خاطر راحتی بیشتر انتخاب می کنن. از اونجایی که دو تا از دوستام گرجستان رفته بودن اول می خواستیم بریم اونجا واسه ی وک ولی به دلایلی یهو تصمیم گرفتم بریم استانبول. اول اینکه هزینه هاشو چک کردم و ارزونتر درمیومد، و دوم اینکه همیشه دوست داشتم استانبول رو ببینم و چه فرصتی از این بهتر. 

هتل رو از سایت جاباما گرفتیم و بلیت هواپیما رو از علی بابا.حدودا نفری یه تومن شد برای سه روز. هتل های ارزونتر هم بود ولی ما میخواستیم جفت وک باشه طوری که بتونیم پیاده چند دقیقه ای بریم وک و برگردیم، به دلایلی که توضیح خواهم داد.

اولین بار بود که هتل و بلیت رو خودمون و بدون تور میگرفتیم، علت اصلیش هم این بود که دغدغه ی ویزا نداشتیم که بخوایم بسپاریم به آژانس و تور. همین پکیجی که ما گرفتیم رو تور حدودا هفتصد تومن گرونتر میداد. تنها چیزی که نداشتیم بیمه ی مسافرتی و ترانسفر بودش که گفتیم با اتوبوس و متروهای فرودگاه یه کاریش می کنیم حالا.

فرودگاه امام خمینی به شدت خلوت بود. یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها. تازه اون موقع که ما رفتیم استانبول هنوز دلار به این وضع اسفناک الان نرسیده بود ولی من و مانی به این نتیجه رسیدیم که افزایش سرسام آور عوارض خروج از کشور واقعا تو کم کردن مسافرت های خارجی مردم تاثیر داشته.

وقتی که رسیدیم استانبول حدودا ساعت چهار صبح بود. تاکسی ها برای رفتن به هتل 150 لیر می گرفتن که خیلیییی زیاد بود. دیدیم مترو هم تا ساعت 6 صبح تعطیله! داشتیم هاج و واج تو فرودگاه می گشتیم که یه پسری از کنارمون رد شد. چند قدم رفت و بعد برگشت و به فارسی گفت می تونم کمکتون کنم؟
ابرونی بود و اونجا دانشجوی ارشد بود و اونم میخواست با اتوبوس بره. گفت نشونتون میدم کدوم خط رو سوار شین و خط عوض کنین. به ایستگاه اتوبوس فرودگاه که رسیدیم و وایسادیم، راننده اش که کنارش وایساده بود به ترکی به چیزی گفت. پسره گفت میگه تا ساعت 5 حرکت نمی کنه، 45 دقیقه منتظر می مونیم. من داشتم از خستگی می مردم. به مانی گفتم من جون ندارم 45 دقیقه سر پا وایسم. تاکسی بگیریم بریم. پسره گفت بذارین من با راننده تاکسیا حرف بزنم بهتون تخفیف بدن. رفت جلو و باهاشون حرف زد. بعد از کلی چونه زدن طرف گفت 60 لیر. عالی بود! من و مانی خودمونو پرتاب کردیم تو ماشین. پسره با کمرویی پرسید میشه منم هم همراهتون بیام؟ ما هم گفتیم حتما! خلاصه اینکه کلی هم تو دادن آدرس به راننده کمک کرد و ما رو رسوند در هتل و خودش پیاده شد رفت. 

وارد هتل که شدیم فقط دلمون تختمون رو میخواست. وارد اتاق که شدم دیدم چقدر اتاق کوچیک و چقدر تختش کوچولوهه! به اندازه به ادم و نصفی بود. انقدر خسته بودیم که این چیزا حالیمون نبود. فردا صبحش وقتی رفتم پذیرش تازه فهمیدم خنگول ها اتاق سینگل بهمون داده بودن و اتاقمونو عوض کردیم، اتاق اصلیمون که دبل بود خیلی بهتر و بزرگتر بود. 

تا نزدیک ساعت ده صبح خوابیدیم. بعد پا شدیم و هول هولکی رفتیم صبحونه خوردیم و طرفای ساعت ده و نیم رفتیم وک رو پیدا کنیم که تا هتلمون پیاده فقط پنج دقیقه فاصله داشت...


نوع مطلب : ویزا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انتظار برای ویزا

نویسنده :پری
تاریخ:سه شنبه 26 تیر 1397-12:06 ب.ظ

خسته شدم از بس منتظر ویزا بمونم. روزها و هفته ها و ماه ها گذشت و هنوز خبری از ویزای من نیست. الان تازه دارم درک می کنم که اونایی که بهم می گفتن هر دو آفر رو اکسپت کن و به عنوان یه ایرانی فرآیند ویزا برات قطعیت و حساب و کتابی نداره چی می گفتن. شرایط با قبلا فرق کرده، داره همش بدتر میشه. یه ماه دیگه بیشتر تا شروع کلاسا نمونده و من خیلی خسته ام. بعضی از دوستام که ویزاهاشون اومده دنبال کارهای محل اقامتشون افتاده ان و خونه یا خوابگاهشونو از الان ردیف کرده ان و تو ارزونی هم بلیت هواپیما گرفتن، بلیتایی که الان در بهترین حالت برا من دو برابره. همه اینا یه طرف و استرسم از شروع احتمالی دکترا یه طرف دیگه. انقدر پی حاشیه هاش استرس کشیدم که وقت نشده درست و  حسابی به خود دکترا فک کنم. از شدت استرس تمام بدنم درد می کنه. دست درد و گردن درد گرفته ام، مانی میگه چرا انقدر خودتو عذاب میدی، ارزش سلامتی تو نداره. بعضی وقتا این حرفش به نظرم منطقی میاد و بعضی وقتا هم نه. نمی دونم، نمی دونم.


پی نوشت: ببخشید که انقدر پست گذاشتنم طول کشیده. حالم خوب نبوده این مدت. انتظار کلافه ام کرده. 


نوع مطلب : ویزا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کامنت

نویسنده :پری
تاریخ:جمعه 7 اردیبهشت 1397-12:20 ب.ظ

یکی از اولین کامنت های پست نظز سنجی که خواسته بود عمومیش نکنم و من بدون اسم اینجا میذارمش. از نظر خیلی خوبت ممنونم دوست عزیز:


 
سلام این دفعه اوله تو عمرم برای وبلاگی نظر مینویسم. امیدوارم گیج کننده نباشه. من بیش از 5 ساله آمریکا هستم و اینجا دانشجوی دکترام. ببخشید یکم طولانی مینویسم چون به نظرم یکی از مهمترین تصمیم های زندکیتون هست. من و همسرم هر دو 5 سال پیش اومدیم امریکا به صورت دانشجویی با فاند کامل هر دو. تو این مدت تنها چیزی که ما رو اذیت میکنه دوری از خانواده است و عدم امکان رفت و آمد. من دو بار با ویزای مالتیپل برگشتم خانواده م هم اومدن. 
این مشکل ویزای توریستی والدین هم خیلی بعیده چندین سال بمونه یعنی نباید برای شما معیار تصمیم گیری باشه. 
اول یه چیزی رو بگم که نگفتید موضوع کار کدوم بیشتر به توانایی ها و علایق شما نزدیکه. بنابراین فرض میکنم از این نظر یکسانه. 
من با دانش 5 سال پیشم امریکا رو انتخاب میکردم. با دانش الانم انتخاب بین دو تا گزینه کار خیلی سختیه و چیزاییی که به نظرم کفه ترازو رو به سمت کانادا سوق میده امکان رفت و آمد حین تحصیل و اجازه کار همسرتون هست. اگه همسرتون رشته ش جوری باشه که بتونه تو آمریکا پذیرش بگیره خوبه اگه نه تقریبا غیر ممکنه یه مرد بتونه 5 سال تو خونه بشینه. کار سیاه هم من که نمیدونم چقدر شدنی باشه. خیلی بعیده ارزش انجام داشته باشه. مطمین باشید اگه رشته همسرتون مهندسی باشه یا ریاضی و اقتصاد پذیرش گرفتن براش خیلی راحت تره. به علاوه که با یه فاند زندگی خیلی سخت میشه. اما اگه رشته ش قابل پذیرش گرفتن باشه اوضاع فرق میکنه .

اگه به سرما خیلی حساس باشید سرما اذیتتون میکنه ولی اگه از ایالت های شرقی یا شمالی آمریکا پذیرش گرفته باشید سرما فرقی نداره. موقعیت های کاری بعد از تحصیل تو کانادا کمتر از آمریکاست ولی من دوستان زیادی دارم که کانادا دکترا گرفتن و آمریکا کار پیدا کردن و دردسر اون 5 سال را نکشیدن. من خودم نه کانادا رفتم نه خیلی با سیستم کانادا آشنا هستم اما تصورم اینه که تو آمریکا امکان پیشرفت کاری بیشتره مخصوصا اگه تو کالیفرنیا یا ایالت های بزرگ دیگه درس بخونید. یعنی میتونید حین تحصیل کاراموزی برید و گروه های دیگه رو بشناسید ولی همونطور که گفتید کمکی به پاسپورت گرفتن نمیکنه. 

به نظرم این وسط چیزی که شما خیلی پررنگش کردید و اهمیت چندانی نداره رنکینگه. مگه این که مثلا اختلاف در حد دانشگاه تورنتو تو کانادا و دانشگاه داکوتا تو آمریکا باشه. اگه نه واقعا گروه اون استاد که پیشش میرید خیلی خیلی مهمتره. رنکینگ به جز اون چهار پنج تای اول آمریکا فقط یه عدده. استادی که قراره باهاش کار کنید خیلی مهمه. 
ببخشید من اول این پست رو خوندم بعد پست قبل الان دیدم تو ایالت جنوبی آمریکاست خوب پس انقدری سرد نیست. اگه این عدد برای تگزاس باشه که میتونید زندگی خوبی داشته باشید. البته از این عدد حدود بیست یا 25 درصد مالیات و بیمه و توییشن کم میشه معمولا. ولی بازم برای ایالت های جنوبی خیلی خوبه. اگه آر ای باشه که خوبه دردسر تی ای ندارید. ولی توصیه من بهتون اینه با بچه های ایرانی همون دانشگاه ها تماس بگیرید و نظرات اونا رو بدید چون نظراتشون خیلی به درد بخورتره چون اساتید رو میشناسن و شهر رو میشناسن و...


نوع مطلب : ویزا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواب

نویسنده :پری
تاریخ:جمعه 7 اردیبهشت 1397-12:16 ب.ظ

کرخت شده ام. دست هایم بی حس است. صداهای دور و برم را نمی شنوم. انگار که معلق باشم توی یک حباب شیشه ای ضد صدا. آدم های دور و برم عین ماهی دهانشان را باز و بسته می کنند ولی صدایی بیرون نمی آید. تنهایی. تنهایی بی پایان. همیشه تنها بوده ام انگار. ترس مثل یک کرم چندشی میلولد و از پاهایم بالا می آید. فلچ شده ام. فقط نگاهش می کنم. خوابم یا بیدار؟ شاید اینها همه خواب است. یک کار احمقانه باید کرد تا بفهمم خواب است یا بیداری. کارهای احمقانه همیشه در خواب به نظر منطقی می آیند. دستت را می کشم پشت قفسه ی کتاب ها و عاشقانه می بوسمت. هیچ کس نگاهمان نمی کند. منطقی به نظر می آید انگار عاشق بودن بر تو، هر چند احمقانه است.این یک خواب کثیف بیش نیست. دیگر حقه ی خواب ها را نمی خورم. رهایت می کنم و باز هم تنهایم...

(پست 9 اسفند 96)


نوع مطلب : درهم نوشت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :13
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...