تبلیغات
از تهران تا برکلی

خاطرات یک شریفی از زندگی و شریف و پروسه اپلای

تابستانه

نویسنده :پری
تاریخ:یکشنبه 19 خرداد 1398-04:13 ق.ظ

دو هفته پیش کنفرانس بودم و از کنفرانس که برگشتم هم به شدت مریض شدم تا همین چند روز پیش. الان بهترم. کنفرانس خیلی تجربه ی خوبی بود. حتی دانشجوهای مستر هم اونجا بودن و من هی غصه می خوردم که چرا از این فرصتای خوب برا دانشجوهای مستر و دکترا تو ایران نیست.

فکر مهاجرت عین خوره افتاده تو سرم. فقط یه بحثی که هست اینه که سابقه کارم یکم پیچیده است داستانش و می ترسم قبولش نکنن. از طرفی هم اگه الان اقدام نکنم و صبر کنم، باید وایسم تا مدرک بگیرم و جاب پیدا کنم و یه سال هم کار کنم و بعد اقدام کنم. این میشه حداقل پنج سال دیگه. یعنی در بهترین حالت هشت سال دیگه پاسپورت بگیرم! اگه شما بودین چیکار می کردین؟ ریسک ریجکت شدن رو بعد از کلی تلاش و هزینه( فک کنم نفری حدودا هزار دلار میشه هزینه اقدام رسمی برای پی ار و هزینه امتحان ایلتس و ارزیابی مدرک و ... هم جدا) قبول می کردین و الان اقدام می کردین یا میذاشتین برا پنج سال دیگه؟

درسا هم بد پیش نمیره، مقاله می خونم و رو پروژه ام کار می کنم. قرار بود امسال یه سر برم ایران ولی پشیمون شدم چون هزینه اش زیاد بود خیلی، و الان به غلط کردن افتاده ام از دلتنگی. ولی از طرفی هم اگر تمام اون پولو خرج بلیت می کردم الان حتی نمی تونستم دو دست لباس تابستونه برا خودم بخرم یا یکی دو قلم لوازم ارایش. یعنی میتونستم ولی دیگه دستم نمی رفت چون بایستی هی از ذخیرمون خرج می کردیم.

پاشم برم درس بخونم. امروز شنبه بعدازظهره و مانی سر کاره. یه مدتیه بعدازظهرا تو یه رستوران کار می کنه، هر روز. از کار قبلیش استعفا داد اخه. منم امروز همش به تنبلی و نت فلیکس گذروندم و چند اپیزود از سریال black mirror رو دیدم. کلی کار رو دستم مونده...بازم میام می نویسم. شما هم برام بنویسین. چند نفر از خواننده های اینجا دارن به طور جدی به مهاجرت فکر می کنن؟

پی نوشته یک: با مانی شبی یه قسمت گیم او ترونز میبینیم. مسخرمون نکنین که انقدر دیر شروع کردیمااا!!!! اون موقع که تازه اومده بود یادمه راجع بهش خوندیم و نوشته بود فصل بعدیش دو سال دیگه میاد و کلا هم هر فصلش ده قسمته، با مانی به این نتیجه رسیدیم که تا این سریال تموم شه ما می میریم از انتظار و لااقل صبر کنیم چند فصلش بیاد بعد. فصل های بعد هم که اومدن انقدر زندگی شلوغ شد که فرصتی باقی نموند.

پی نوشت دو: یکی از این دستگاه های لیزر خونگی خریدم! اگر دوست داشتین بدونین نتیجه میده یا نه چند وقت بعد یاداوریم کنین. لامصب درد داره هاااا شدید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

والا به خدا آی ام تایرد

نویسنده :پری
تاریخ:جمعه 3 خرداد 1398-12:06 ب.ظ

من خیلی خسته ام. خیلی. یادتونه بهتون گفتم امتحانام که تموم شد میام و می نویسم؟ خوب ما اینجا بهار/تابستون هم کلاس داریم که یه درس پروژه مانند داره و باید تا اخر تابستون اماده اش کنیم. حالا براتون توضیح بدم که از زمانی که امتحانامون تموم شدن تا حالا بر ما چه گذشت.


بین دو ترم زمستون و بهار یه هفته استراحت داشتیم که استاد یکی از درسها ددلاین یه کد بسیار سخت رو اکستند کرد تا اخر اون هفته ی استراحت. یعنی بلافاصله بعد از پایان امتحانا نشستیم به کدزنی. کل هفته مشغول اون بودیم و اخرش هم نتونستیم درست و حسابی کدش کنیم. هرروز دانشکده بودیم و دانشکده خالی بود. همه مسافرت و تفریح بودن. هوا یه روز افتابی و دلپذیر می شد و یه روز بارونی و رومانتیک و یه روز دیگه ابری و دلگیر، و در همه ی حالات ما تو دانشکده زندانی بودیم در حال زدن کد. اخرش هم یه چیز نصفه نیمه دادیم دستش و گفتیم بابا دست از سر ما بردار یه بخشی از نمره رو به ما بده و تو رو به خیر و ما رو به سلامت.

هفته ی دوم شروع شد و استاد جواب ما رو داد: یه هفته دیگه براتون اکستندش می کنم و ادامه بدین به کدزنی! مرگ من بود یعنی. بابا یه نمره بده بره دیگه. نمیشد هم کاری نکنی، ابروریزی میشه تو مقطع دکترا. حالا تو این بین استادم بهم گفته بود یه ورک شاپ چهار روزه رو برم، روزی هشت ساعت. هیچ کدوم از بچه های سال اولی غیر از من اون ورک شاپو نرفتن چون مخصوص سال دومی هاست ولی جناب استاد فرموده بودن هر چه زودتر بهتر. برای ورک شاپ هر شب باید یه پرزنتیشن اماده میکردیم و فرداش ارایه میدادیم، سه تا پرزنتیشن در کل. همزمان کد نویسی. همزمان کلاس تابستون هم شروع شد. کد رو تا حد خیلی زیادی ارتقا دادم و برا استاد فرستادم اخر هفته.

هفته ی سوم که حالا این هفته باشه حالا چه خبره؟ داستان از این قراره که استاد نازنین من تصمیم گرفته من برم تو یه کنفرانس و پرزنت هم بکنم! پی نوشت: میهن بلاگ بقیه ی متنمو پاک کرد!!!!!!!


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اخرین امتحان ترم

نویسنده :پری
تاریخ:جمعه 6 اردیبهشت 1398-08:09 ب.ظ

تا چند ساعت دیگه اخرین امتحان این ترممو میدم و یه مدت خیلی کوتاه در حد دو سه روز استراحت دارم و سعی می کنم حتما بیام و براتون از وقایع این ترم بنویسم. بسیاااار خسته ام. خیلی.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چاقالوی عشق غذا

نویسنده :پری
تاریخ:چهارشنبه 14 فروردین 1398-06:07 ق.ظ

قبل از اینکه بیام کانادا حدودا شش کیلو نسبت به وزن ایده آلم اضافه وزن پیدا کرده بودم، دلیل اولش استرس ویزا و بلیت و دلار بود و در نتیجش پرخوری، دلیل دومش هم پرخوری این بود که وای دیگه قرمه سبزی و اش و عدس پلو و فلان غذای ایرانی معلوم نیست کی بخورم و کلی پرخوری کردم، یعنی فک کنم قشنگ دو کیلو از روزی که ویزام اومد تا دو هفته بعد که سوار هواپیما شدم اضافه کردم. دلیل سومش هم کم تحرکی بود.


با خودم کفتم کانادا که رفتم دیگه حسابی ورزش می کنم و حواسم به غذا خوردنم هست و لاغر میشم. ولی ای دل غافل. این بار زمان کشف خوردنی های خوشمزه بود. فلان شیرینی فلان بستنی، فلان چیپس و پفک. سوپرمارکت ها هم همه پر از چیزای رنگارنگ. قیمت ها هم مثل ایران نبود که ببینی از خرید منصرف شی.تازه به نظر مفت میومد و انگار ادم میخواست تند تند بخره از کفش نره. اوایل که کارامون زیاد بود تاثیری رو وزنم نداشت این خوردن ها چون تحرکمون هم زیاد بود. ولی بعد درسها شروع شدن و تحرک هم خوابید، هیچ وقتی برای ورزش نبود. این شد که من تو این هفت ماه هفت کیلو دیگه اضافه کردم.

من چون قدم بلنده خیلی چاقیم مشخص نیست ولی هیچوقت تا این حد بالا نیومده بودم. اونایی که پرخوری عصبی دارن می دونن، که هر وقت چاق میشی بدتر میخوری از ناراحتی. یهو به خودم اومدم و دیدم با وزن ایده آلم سیزده کیلو فاصله دارم! وحشتناک بود. عزممو جزم کردم و از چند هفته پیش رژیم گرفتم و تا حالا حدودا هفت کیلو کم کرده ام. اگه بتونم ادامه بدم تا یه ماه دیگه می رسم به وزن ایده آلم. اصولا من سالی سه بار رژیم می گیرم عادیه برام.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دانشجوی خسته

نویسنده :پری
تاریخ:جمعه 9 فروردین 1398-12:03 ب.ظ

من خیلی وقتا شده که تا ساعت حدودا دوازده شب دانشگاه مونده ام. یه شب هم کلا تو دانشگاه خوابیدم. این تا دیروقت موندنا معمولا آخرای ترم اتفاق میوفته که خیلی حجم کارا زیاده، مثل الان. شما که غریبه نیستید، یه هفته اس موهامو نشسته ام. حموم رفته ام ها! ولی وقت شستن و سشوار و ... نداشته ام. اونایی که موهای فرفری دارن میدونن من چی می گم.


وضع خونه دیدنیه. لباسای شسته شده که هنوز تا نشده ان یه هفته اس یه گوشه ریخته ان. از بیرون که میایم لباسامونو همینجوری یه گوشه رو هم انداختیم. ظرفای شسته شده ای که هنوز نرفته ان تو کابینت و شسته نشده هایی که تو ظرفشویی تلنبار شده ان.خونه ای که دو هفته اس جارو نشده. رو میزا همه پر از آت و آشغال. اینا همه مال یه هفته ی اخیره چون خونه برای من فقط نقش یه خوابگاه رو داشته، صبح زدم بیرون و یازده اومده ام خونه یه چیزی خورده ام و خوابیده ام.

مانی خیلی کمک می کنه. غذا میپزه، ظرف میشوره، تمیز می کنه. ولی تمیز کردنش هیچ وقت مثل تمیز کردن من نیست. من وقتی خونه رو تمیز می کنم تا فیها خالدونش برق میزنه. ولی مانی مثلا میوه میخریم همینجوری با پلاستیک میذاره تو یخچال، یا مثلا گوشت و مرغ رو که بسته بندی می کنه همینجوری رو هم میریزه تو فریزر. من همه ی اینا رو طبقه بندی شده و با نظم انجام می دم.

اینا رو نگفتم که فک کنین قدردان حضورش نیستم. بدون اون نمی تونستم. میدونم که نمی تونستم. حرص می خورم از بعضی بی نظمیا ولی بروز نمیدم. اونم از خونه کثیف به شدت بدش میاد ولی بروز نمیده. یه جور زندگی مسالمت آمیز، که طرفمون رو درک می کنیم تا حدی. اینا رو گفتم که بگم زندگی به عنوان یه دانشجوی پی اچ دی و حتی همراه یه دانشجوی چقدر میتونه بعضی وقتا سخت بشه. ولی داشتن یه همراهی که تو مسیر ساپورتتون کنه خیلی میتونه موثر باشه...ولی باید حواستونو بدین که بیش از حد توانش ازش انتظار نداشته باشین. نمی دونم چرا احساس می کنم دیگه طاقت مانی داره طاق میشه.

ولی یه لحظه هایی هم هست که بعد از ساعت ها درماندگی تو درساتون به یه نتیجه ای میرسین و آدرنالین خونتون میزنه بالا. مثل هفته پیش که بعد از دور روز سرو کله زدن و ساعت ها خیره شدن به یه قضیه تونستم اثباتش کنم. مثل الان که بعد از هشت ساعت متوالی پشت کامپیوتر کد زدن بالاخره جواب گرفتم و انقدر خوشحالم که خوابم نمیبره.

ببخشید اگه درهم و برهم همه چی گفتم. اینجا از نیمه شب گذشته و من وااااقعا خسته ام.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روزهای بهاری در کشور زمستانی

نویسنده :پری
تاریخ:شنبه 3 فروردین 1398-11:18 ب.ظ

هوا گرم و مطبوع و آفتابی شده، بعضی روزا هوا به هفده درجه سانتی گراد هم میرسه. برفا تقریبا همه آب شدن. واقعا معنی نرم نرمک میرسد اینک بهار رو اینجا فهمیدم. ولی دلم برای بارونای بهاری ایران تنگ شده، اینجا که تا حالا خبری از بارون نبوده.


تحویل سال رو کنار انجمن دانشجوهای ایرونی دانشگاهمون گذروندیم. تا قبل از لحظه ی تحویل سال شاد بودم. خیلی شاد. ولی لحظه ی سال تحویل که شد یهو اشکام بی اختیار شروع کردن پایین ریختن. یاد پارسال افتادم. من و مانی هر سال موقع سال تحویل و شام شب عید رو بین خونواده های همدیگه تقسیم می کردیم. پارسال بهش گفتم ببین من نمی تونم دیگه امسال. میخوام هر دو تا رو پیش خونوادم باشم. مانی گفت منم همینطور. ولی خوب دوست نداشتیم هم سال تحویل و هم شام شب عید رو از هم دور باشیم. مامانش زنگ زد خونمون و هممون رو دعوتمون کرد برای هر دو تا. اینجوری پارسال موقع تحویل سال و شام شب عید هممون کنار هم بودیم.

من به شدت دلم برای مامانم اینا و حال و هوای عید تنگ شده. اولا که اومده بودیم این دلتنگی رو بروز نمی دادم به ادما. به خصوص اونا که ایران بودن. عکس العملشون رو میتونستم پیش بینی کنم. ولی بعد دیگه طاقتم طاق شد. گفتم پری تو یه عمر تو ایران هم که بودی برا نظر آدما زندگی نمی کردی چه برسه الان که اومدی اینجا.

شروع کردم از دلتنگیم گفتن. همدردی کم نشنیدم ولی بودن جملاتی هم مثل : « واه دختر تو که انقدر دلتنگی چرا رفتی اصن» یا « اگه انقدر بد میگذره پاشو بیا پس( با حالت کنایه)» یا «من که اگه برم اصلا دلتنگ نمیشم، به نظرم مهاجرت برا ادمای وابسته خوب نیست» انگار که من جای اونایی که نیومدن رو تنگ کرده باشم. انگار که اگر به انتخاب خودت مهاجرت کنی حق نداری دم بزنی از دلتنگی. من آدم وابسته ای نبودم. من از ۱۷ سالگیم جدا از خانواده زندگی کردم، هم تنها و هم خوابگاه. من وابسته نیستم ولی به شدت احساساتی و نوستالژیکم. دلم برای همه چی تنگ میشه، حتی سختیا.

داییم می گفت مهاجرت که کنی دیگه هیچ جا وطن تو نیست. نه حاضری برگردی ایران زندگی کنی و نه اینجا رو می تونی با تمام وجودت دوست داشته باشی. دایی راست می گفت.

امشب شام دعوتیم خونه ی صاحبخونمون (ایرانیه). پاشم یه کیک سیب بپزم ببریم با خودمون.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوست

نویسنده :پری
تاریخ:دوشنبه 8 بهمن 1397-01:12 ب.ظ

اینجا دوستای ایرونی خوبی پیدا کردیم. به نظرم دوست پیدا کردن نقش مهمی در موفقیت آمیز بودن مهاجرت ایفا می کنه. اینجا آدمهایی رو هم دیدم که سالهاشت اینجان ولی دوستی ندارن. خیلی غمگین و منزوی گونه. دلم نمی خواست اونطوری باشیم. خدا خدا می کردم همکلاسیهم یه جوری نباشن که نشه باهاشون سر کرد. و خدا رو شکر خیلی بچه های خوبی از اب درومدن.


واقعا دنیا کوچیکه. یکیمون سال بالایی اون یکی بوده و همزمان سال پایینی یکی دیگه. با یکی ارشد هم دانشگاهی بودیم و با یکی کارشناسی. و یهو خاطرات مشترک زیادی درست میشه با افرادی که تا حالا نمیشناختمشون؛ اون دختره یادته که با علیرضا بود؟ اون الان دکتره تو فلان شهر امریکا! اون پسر قد بلنده یادته؟ اون پذیرش گرفت تو فلان دانشگاه معروف امریکا ولی ادامه نداد و مستر گرفت! اون روزای سال هشتادوهشت رو یادته؟ فلان استاد یادته؟ شما زمان فلانی بودین؟ شما با فلانی کلاس داشتین؟و هی آدما با هم آشنا درمیان و هی خندمون میگیره که واقعا چه کوچیکه دنیا...

اینکه هر از چند گاهی روزهای شنبه رو با دوستامون بگذرونیم خیلی تو روحیه مون تاثیر داره.‌ معمولا مهمونیامون پات لاکن یعنی هر کی به اندازه ی سه چهار نفر غذا درست می کنه میاره.یه سریا هم نوشیدنی و دسر میگیرن ( یاد گرفتیم که از قبل هماهنگ کنیم که کی چی بیاره چون اوایل یا همه نوشیدنی میووردن یا همه غذا). معمولا هم تو مهمونیامون حرف میزنیم و بازی می کنیم و گهگاهی هم با توجه به حال و روحیه مون میرقصیم.

تو تعطیلات هم یه ماشین کرایه کردیم و یه مسافرت دو روزه رفتیم به یکی از شهرای کوهستانی اطراف و خیلی خوش گذشت. حالا چی شد که همه ی اینا رو نوشتم. از دوستام که توی شهرای دیگه ان بعضی وقتا داستان های جالبی راجع به همکلاسی هاشون نمی شنوم. یا اینکه خودم هر از چند گاهی با آدمایی از دانشگاه های دیگه برخورد دارم که حس خوبی نمی گیرم و با خودم می گم اگه طرف تو یه برخورد کوتاه اینجوری رفتار می کنه دیگه ببین چقدر سخته که بخوای باهاش دوست باشی یا حتی همکلاسی.

همکلاسی های غیر ایرونی هم زیاد دارم ولی با هیچ کدومشون اونجوری رفت و آمد نمی کنیم. فک کنم برای خود من یکی از دلایلش زبان مانیه. دوست ندارم مانی اذیت شه و نتونه تو مهمونی اونجوری که باید حضور داشته باشه و لذت ببره. یه دلیل دیگه اش هم اینه که خودمم دوست ندارم کل زندگیم به زبان انگلیسی باشه، و خوب واقعا مهمونی هایی که به زبان فارسی برگزار میشه یه چیز دیگه اس. آخه خدایی چه جوری تو بازی پانتومیم میشه نخندید وقتی طرف داره کلمه ی «حاجی پشمام» رو اجرا می کنه؟ اگه سویچ کنیم به زبان انگلیسی خیلی از این خنده ها رو از دست میدیم، و راستش ما به همین خنده ها زنده ایم.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :15
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...