خاطرات یک شریفی از زندگی و شریف و پروسه اپلای

قبل از قرنطینه ۴

نویسنده :پری
تاریخ:جمعه 29 فروردین 1399-11:26 ب.ظ

مانی نرفت و من موندم با کللللی کارانجام نشده. ده روز قبل از سفر مانی هیییچ کار درسی نکرده بودم. خیلی عقب بودم. همش فک می کردم مانی که رفت دیگه همش میشینم می خونم و جبران می کنم. ولی مانی نرفت. باز هم هر چی کار می کردم نمی رسیدم. شبا تا ساعت یک اینا میموندم دانشکده و با اخرین اتوبوس بر میگشتم خونه. مانی کم کم به فک خرید ماشین افتاد. یعنی فکرش که خیلی وقت بود تو ذهنمون بود، ولی چون میخواست بره ایران گذاشته بودیمش کنار. گفت یه ماشین می خرم و علاوه بر اینکه زندگیمون راحتتر میشه، میتونم برم دلیوری غذا، با یه سری اپلیکیشن هایی که مثل اسنپ فودن.

مانی دنبال ماشین مناسب پیدا کردن بود و منم پی درسا. وضع کرونا هم هی بدتر می شد، ولی من همچنان می رفتم دانشکده چون خونه نمی تونستم درس بخونم. از قرار تا یه دانشگاهی توش کرونا پیدا نمی شد کلاساش مجازی نمی شد! به همبن منوال پیش رفتیم تا وسطای مارچ که یه کیس کرونا تو دانشگاهمون پیدا شد و کلاس های حضوری کنسل شدن و ما هم خونه نشین شدیم و قرنطینه شروع شد...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قبل از قرنطینه ۳

نویسنده :پری
تاریخ:دوشنبه 25 فروردین 1399-10:02 ب.ظ

خلاصه که ما از سفر کوتاهمون برگشتیم خونه. چمدون های مانی اماده بود، هفته ی قبلش رو همش به خرید گذرونده بودیم برای این و اون. نشستم و صحبت کردیم با هم، و به این نتیجه رسیدیم که پونصد دلار ضرر بدیم بهتره از اینکه مانی بره اونجا و گیر کنه و نتونه برگرده، خطر کرونا دیگه بماند. یکم تحقیق کردیم و دیدیم اگه دکتر بگه یه نفر باید سفرشو کنسل کنه چون براش ضرر داره، بیمه پول ضرر بلیتو میده. (حالا اینجاشو شما نمی دونید چون مانی یه سری تست قلب داشت که قبل از سفرش باید انجام میداد و یه جاهاییش مشکوک درومده بود، دکتر بهش گفت نرو تا این حل بشه، ولی مانی دیگه فرصت انجام تست های بیشتر رو قبل سفرش نداشت. ) خلاصه ما دو سه ساعت مونده به ددلاینی که میتونستیم بلیتو کنسل کنیم تند و تند دنبال زنگ به دکتر بودیم برا گرفتن یه نامه که توصیه کنه فعلا مانی نره مسافرت، که یهو یه ایمیل اومد که پرواز استانبول به تهران مانی کنسل شده! عالی شد چون دیگه مجبور نبودیم ضرر بلیت بدیم (هر چند هنوز به خاطر کاغذ بازی هاش پولمونو پس ندادن) ولی دقت کردین چه جوری گذاشتن تا لحظه ی آخر که پروازو کنسل کنن؟ گفتن بذار چند نفر خودشون کنسل کنن مه ما مجبور نشیم کامل پول بایتشونو بدیم...خلاصهههه...اینجوری شد که مانی نرفت ایران و موند کانادا.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غرغر

نویسنده :پری
تاریخ:شنبه 23 فروردین 1399-11:55 ب.ظ

چند تا کامنت اهم و اوهوم بفرستین که بدونم اینجایین و بقیشو بنویسم


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قبل از قرنطینه ۲

نویسنده :پری
تاریخ:یکشنبه 17 فروردین 1399-08:49 ب.ظ

خلاصه خیلی درگیر درس ها بودم و مسئولیت های تی ای هم خیلی سنگین شده بود و هر هفته هفتاد تا کوویز یا امتحان یا تکلیف صحیح می کردم. برا همین تا تعطیلی بین ترم پیش اومد یه برنامه چیدیم که بریم با دوستامون تو یه کلبه وسط جنگل. مانی برای ایران بلیت داشت، اواخر فوریه. سفر جنگلمون چند روز قبل از رفتن مانی به ایران بود. همون موقع ها بود که خبرای کرونا داشت هی جدی و جدی تر میشد تو ایران.


خلاصه ما رفتیم کلبه. خیلی خوش گذشت. کباب درست کردیم و جوجه و غذاهای خوشمزه ی دیگه، بازی کردیم و حرف زدیم و خندیدیم و استراحت کردیم. خیلی بیرون نرفتیم، چون هم سرد بود و هم وسط جنگل. فقط یه بار رفتیم یه هایکینگ کوتاه و یه چشمه اب گرم. خیلی چسبید، چون مدتها بود یه استراحت درست و حسابی نکرده بودیم. ولی تمام اون دو سه روزی که تو کلبه بودیم، مانی همش نگران بود و پای تلفن و صحبت با خانواده. بهش گفتن نیا خطرناکه. مانی جدی نمی گرفت. اعصابش به هم ریخته بود. گفت من دو ساله نیومدم که برا عید بیام ایران. شما چه می دونید؟ همه ی برنامه هام خراب میشه، پول بلیتم کلیش میپره. وضعیت روز به روز تو ایران وخیم تر میشد. روز اخر که تو کلبه بودیم و از خواب پاشدیم ف گفت ترکیه مرزاشو بسته؛ دیگه پرواز از ایران نداره، ولی به ایران داره.

مانی همچنان دو دل بود. دلش نمیومد کنسل کنه ولی دیگه تمام این اتفاقات رایشو زده بودن. تماس گرفتیم با چیپوایر که بلیتو ازش گرفته بودیم. تا بیست و چهار ساعت قبل از پرواز میتونستیم بلیتو کنسل کنیم با حدد پونصد دلار ضرر. کنسل نکردیم. به مانی گفتم وایسا ببینیم چی میشه حالا، هنوز که دو روز مونده تا پرواز. برگشتیم خونه ولی مانی فکرش کاملا مشغول بود، طفلی اصلا از اون روز اخر نتونست لذت ببره.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قبل از قرنطینه

نویسنده :پری
تاریخ:جمعه 15 فروردین 1399-08:38 ب.ظ

با شروع ترم جدید به شدت درگیر درسها بودم. جالب اینجاست که دو درس بیشتر نداشتم...ولی همون دو درس به شدت کارهای سنگینی داشتن. تکالیف سنگین، که جوابهاشون هر سری موقع تحویل حدودا پنجاه الی هفتاد صفحه میشد. استادهای بی خود که یکیشون خیلی تند درس می داد و من همش جا می موندم و نمی فهمیدم و باید بعد از کلاس ساعتها وویس رو گوش می کردم، نوت بر میداشتم و سرچ می کردم تا شاااید اون جلسه رو بفهمم. اون یکی درس هم که کلا نامفهوم بود، اگه استاد می گفت برید خودخوان کار کنید سنگین تر بودیم.


تجربه های جدید...بذارید فک کنم. با مانی تصمیم گرفتیم ماشین بخریم و افتادیم دنبال مدل های مختلف ماشین دست دون، هر چند همچنان نخریدیم. چند تا قلمه از گیاه های دانشکده گرفتم و برا اولین بار تو عمرم تو گلدون کاشتک. فعلا که هنوز زنده ان! دیگه چی...برای اولین بار یکم ویید کشیدم، ولی خیلی کم شاید در حد دو پک، و خیلی اثرش نموند شاید فقط یه ربع، ولی با مزه بود. برای اولین بار انقدر مشروب خوردم تا بالا اوردم ( فکر نکنید بی جنبه ام ها...از اون وقتا بود که خیلی حالم بد بود و استرس داشتم وگرنه اهل زیاده روی نیستم) و از اون موقع تا حالا فکر الکل هم حالمو به هم میزنه و هنوز باهاش اشتی نکردم! چند تا لباس و کفش خوشگل خریدم، پیرهن های کلوین کلاین که عاشقشون شدم. من خیلی اهل پیرهن نیستم ولی دارم تمرین می کنم بپوشم، چون تمام زندگیم با مانتو و شلوار زندگی کردم به یه جور لباسایی که عضو زندگی روزمره ادمهای اینجاست عادت ندارم. دنبال این بودم که یه طوطی کوچولو بیارم پیشم که قرنطینه شدیم و امکانش فراهم نشد...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مانی در آستانه ی رفتن

نویسنده :پری
تاریخ:دوشنبه 7 بهمن 1398-12:21 ق.ظ

روزها کم کم تا حدودی به روال عادی خودشون برگشتن. ما آدمها ولی نه. ما دیگه هیچ وقت به حالت عادی برنخواهیم گشت. تو این شرایط مسخره ی ایران، مانی که بیش از یکساله برنامه داشته برای عید بره ایران، همچنان از خر شیطون پایین نمیاد. هواپیما رو با موشک میزنن، همچنان میخواد بره؛ ایرلاینا همه پروازاشونو جمع می کنن، همچنان میخواد بره؛ پروازای باقیمونده عین چی گرون میشن اونم با تعداد استاپ های بیشتر، همچنان میخواد بره؛ میگن برای برگشت به کانادا باید ده میلیون مالیات بده، همچنان میخواد بره.


من هیچ وقت همسری نبودم که جلوی پارتنرم رو بگیرم. هیچ وقت نگفتم نمیشه بری. امیدوار بودم خودش بفهمه که بهتره نره. ولی چند وقته مانی دلش با کانادا نیست. یادش رفته ایران چه جوری بود، یادش رفته چقدر اونجا بدبختی کشیدیم. با خودم میگم بذارم بره، بلکه یادش بیاد. ولی مشکل اصلی اینجا نیست. مشکل اینه که مانی هنوز جدی نگرفته که ما اومدیم اینجا بمونیم. متوجه نیست که از یه جایی به بعد جوب گشاد میشه. زبان می خونه، ولی نه اونقدر جدی شبیه یه کسی که سی و پنج سالشه و باید شروع کنه ریشه هاشو تو کشور جدید محکم کنه. حالا هم که میخواد پاشه بره ایران پنج شیش ماه بمونه. ولش کن، بذار غر نزنم.

آیلتس دادم. برای اینکه ماکزیمم امتیاز رو از زبان بگیرم، نیاز به این نمرات داشتم:

L8.5 R8 W7.5 S7.5

برنامه داشتم بشینم بخونم و یه بار بیشتر امتحان ندم ولی نشد. فقط رسیدم دو تا لسنینگ و ریدینگ نمونه بزنم که با سبک امتحان اشنا شم. بیشتر نگران رایتینگ بودم چون شنیده بودم بد نمره میدن تو ایلتس و من حتما هفت و نیم میخواستم. البته با هفت هم کارم راه میفتاد، ولی از اونجا که امتیازات رفته بالا نیاز داشتم بیشترین امتیاز ممکن رو از زبان بگیرم. امتحان دادم و نتایجم این شد:

L9 R8 W7.5 S8

البته اول رایتینگ هفت شدم و بعد اعتراض زدم و هفت و نیم شد. این یعنی ماکزیمم امتیاز رو میگیرم. نتیجه ی وس مانی هم اومد و بالاخره با داشتن نتایج وس دو تامون و ایلتس من رفتیم تو پول. امتیاز من و مانی روی هم فعلا ۴۶۴ هست و اخرین مینیمم امتیاز ۴۷۱ بوده، هفته پیش. هیچی دیگه، باید منتظر بمونیم که امتیازا بیاد پایین.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفته های تلخ

نویسنده :پری
تاریخ:دوشنبه 30 دی 1398-12:23 ب.ظ

تو رختخواب دراز کشیده ام و منتظرم تا ملاتونین اثر کنه و خوابم ببره. چند وقتیه که خوابم به شدت به هم ریخته، و الان به جایی رسیده ام که شبا فقط با قرص خوابم می بره.


هفته های گذشته هفته های تلخ و غمناکی بود. اون سردار رو که کشتن ما رفته بودیم خرید. برگشتیم خونه و دیدیم گروه ها پر شده از اخبار و نوتیفیکیشن. مانی همچی مواقعی به شدت اخبار و دنبال می کنه و اون مدت تلویزیونمون بیست و چهار ساعت روشن بود. همینجوریش هم روند برنامه های تلویزیون ایران عصبیم می کنه و اون مدت بدتر. همینجوری ادامه داشت تا وقتی که هواپیما سقوط کرد. ظهرش فهمیدیم که ایران شبانه عراقو زده. نگران بودیم به شدت. در همون حالت نگرانی چون خوابمون به هم ریخته بود گرفتیم خوابیدیم تا بعداز ظهر. یه ضرب خواب جنگ دیدیم و بعد پا شدیم و موبایل هامون رو چک کردیم و باز خبر که هواپیما سقوط کرده. از خطوط اوکراین، همون هواپیمایی ارزونی که ما هم اگه میخواستیم بیایم ایران با اون می گرفتیم.

تلویزیون ایرانو روشن کردیم به امید اینکه خبری باشه ولی همه داشتن تو برنامه های زنده ی صبح به هم تبریک می گفتن، و ما هاج و واج مونده بودیم که نکنه خبر سقوط دروغه. تبریک می گفتن که دستتون درد نکنه انتقام گرفتین و تبریک به همه مردم ایران و شر و ور. و بعد دیدیم سقوط هواپیما فقط در حد یه زیرنویس ساده است. مانی در جا گفت ایران زده. شلیک به خودی بوده، حالا ببین کی گفتم. اینا هول شده ان خودی رو زده ان.

ناباورانه اخبار رو دنبال می کردیم. تا صبح منتظر نشستم که لیست هواپیما دربیاد. بعد از کریسمس بود و خیلیا داشتن برمی گشتن کانادا. تا لیست دربیاد هی زار میزدم و اشکام بند نمیومد. بدتر اینکه تلویزیون فلان فلان شده رو می دیدم که به تخمشم نیست و همه جا فقط حرف سردار و انتقام و تبریکه. ساعتها گریه کردم و فک کردم دیگه اشکی ندارم.

و بعد لیست درومد. لیست تمام امید و آرزوهایی که تو هواپیما بودند. و یکیشون همکلاسی من بود. همسرش مونده بود کانادا و خودش برای تعطیلات اومده بود ایران. اشک اومد. اشک دوباره اومد و تا روزها نایستاد. دوشنبه گذشته کلاسمون رو بدون اون شروع کردیم. پر از غم و خشم و ناباوری بودم و هستم. ولی ویدیوی حرفهای رایان پورجم، پسر یکی از کشته شده های هواپیما رو دیدم و بهتر شدم. چقدر زیبا حرف زد این پسر. مقایسه کنید حرفهاشو با حرفهای یک نفر دیگه که درخواست انتقام و خون خواهی پدرش رو می کرد. کاش ما هم تو سیستم اموزشی بزرگ می شدیم که به جای خشم و انتقام و خونخواهی، بخشندگی و مثبت اندیشی رو یادمون می داد...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :17
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic