تبلیغات
از تهران تا برکلی - مرگ

خاطرات یک شریفی از زندگی و شریف و پروسه اپلای

مرگ

نویسنده :پری
تاریخ:یکشنبه 25 مرداد 1394-11:24 ب.ظ




مهر سال 86:

یک هفته دیگه تا تولدم مونده که خبر مرگ یکی آشناهامون که مادر سه تا دختر بود(یکیشون همسن و سال منه) در اثر سرطان بهمون میرسه. خونشون کرجه و ما جنوب ایران زندگی می کنیم. خیلی ها از جمله مادربزرگم برای مراسمش میرن کرج. اتفاق خیلی بدیه و هممون خیلی ناراحتیم. به خصوص برای دخترهاش که اینجوری تو نوجوونی بی مادر شده ان.

سه روز دیگه تا تولدم مونده که مامانجان و بقیه برمیگردن جنوب. میتونستن برنگردن. میتونستن صبح به اون زودی راه نیوفتن، ساعت 4 صبح! اصن چه عجله ای بود حالا. میشد مامانجان با داداشش برنگرده. داداشش می تونست حالا که می خواد ساعت 4 صبح راه میوفته یه کم استراحت کرده باشه. ولی نشد. هیچکدوم ازینا نشد. از کلاس فیزیک که بر میگردم خونه تا سر کوچه صدای مامانم از تو حیاط میاد که داره تند تند و بلند بلند با تلفن حرف می زنه. وقتی می رسم خاله ام اونجاست. مامانجان اینا تصادف کرده ان. بقیه سرنشینان ماشین زخمی شده ان ولی مامانجان حالش وخیمه. تو یه بیمارستان تو بروجرد بستریه. مامان اینا میخوان برنبروجرد ولی داییم اینا میرن و به خواهرا میگن فعلا نیاین.


دو روز دیگه تا تولدم مونده. مامانجان سرش 30 تا بقیه خورده. انگشت هاش شکسته. مهره های گردنش... دایی میگه نیاین. چیزی نیست. به حضور شما نیازی نیست. مامانم و خاله ام تحمل ندارن.میرن بروجرد و تا فردا صبح اونجان.

فردا تولدمه. مامان اینا صبح رسیده ان بروجرد و پیش مامانجان هستن. مامان میگه به گردنش وزنه بسته ان و خییییلی درد داره. تو صدای مامان یه بغض کنترل شده ای هست که منو میترسونه. مامان میگه که مامانجان همش هذیون میگه. میگه کبریت بیارین آتیشم بزنین، دارم آتیش می گیرم. باورم نمیشه که مامانجان قوی و مهربون و خوشبوی من که واسم گردنبند یاس می بافت و یواشکی دور از چشم مامانم برام چیپس و هله هوله می خرید و بهش دیکته میگفتم تا نوشتن یادش نره و آواز میخوند...باور نمیکنم انقدر درد داشته باشه. نباید انقدر درد داشته باشه آخه، حقش نیست. حقش نیست تمام تنش آش و لاش شده باشه، مهره های گردنش شکسته باشه و اینهمه درد بکشه... ماه رمضونه و ساعت 6 بعدازطهر مامان زنگ میزنه. بابا گوشی رو ورمیداره و باهش حرف میزنه. وقتی مامان ازش میخواد که صداش رو از رو بلندگو برداره ترس برم میداره... نگاه بابام بعد از قطع کردن تلفن گویای همه چیز هست، ولی انگار باید گفته بشه که باور کنیم. انگار تا با تارهای صوتیمون گره نخوره واقعیت پیدا نمیکنه..."پری..مامان جان فوت کرده."

امروز تولدمه و زندگی ادامه داره. من دم در منتظر تاکسی مدرسه ام وایساده ام و با ناباوری و کتاب ادبیات در دست، زل زده ام به جنگ رستم و اسفندیار. چه تولد تلخیه امروز. یه خانوم همسایه ای که مامانجانم رو میشناسه و من کلا تا حالا تو زندگیم کلا شاید 3 جمله هم باهاش حرف نزده ام و همون سه جمله هم شامل مامانجان نبوده، من رو که دم در میبینه جلو میاد و ازم میپرسه...یادم نیست چی میپرسه. شاید یه چیزی راجع به نذری یا جلسه قرآن مامانجان. زل میزنم تو صورتش: چی باید بگم الان؟ با چشم هایی که میدونم در اون لحظه پر از بهت و بی حالتی بوده ان ،میگم: دیروز فوت کرد. جمله ام که از دهنم بیرون میاد انگار از مرز زمان عبور میکنه، از تماااااام دنیهای موازی که مامانجان توشون زنده اس میگذره و مامان جان رو تو همه ی دنیاها و جهان ها می کشه. دیگه مامانجانی نیست. زن همسایه هم سراپا بهت میشه و افتان و خیزان میره سمت خونه مامانجانم که چند خیابون بالاتره. به خودم میام و اشکهام پایین میان، پشت در میشینم و زار میزنم و فکر میکنم به بوی یاس های حیاط خونه مامان جان و اینکه چقدر بدون اون دووم میارن...تولدم مبارک.


مرداد سال 94، همین امروز:


من و مانی داریم یه بعداظهر آروم رو پای بازی کلشمون صرف می کنیم که از یکی از آپارتمان ها صدای جیغ میاد. فکر می کنیم دعواست و فضولانه پشت در میچسبیم تا از قضایا سر دربیاریم. جیغ ها بلند و بلندتر میشه وتبدیل میشه به خودزنی . زجه. ناله و مویه.دوباره خودزنی.معمولا صداها بعد از 10 دقیقه قطع میشن ولی صدا ادامه پیدا می کنه و تبدیل به صدای چند نفر میشه. مانی میره پایین و میفهمیم که مادر و دخترهایی که طبقه پایینمون زندگی میکردن، مامانشون تو جاده تصادف کرده و مرده و خالشون و شوهرش هم وضعشون وخیمه. یهو مثل آبشار اشکام سرازیر میشن. قصه تلخ مرگ مامانجان دوباره مثل فیلم جلو چشام تکرار میشه. مانی میگه آخه تو چرا گریه می کنی؟
صدای زجه ها قطع نمیشه و اشک های من هم. از ساعت 7 تا همین الان صدای زجه های بی وقفه دخترای بی مادر به گوش می رسه و پس زمینه فیلم مرگ مادربزرگ منه که از پشت یه پرده اشک برام پخش میشه.






تروخدا کمربنداتون رو ببندین. حتی سرنشین های عقب.


نوع مطلب : درهم نوشت  روزانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
free Nintendo Switch
جمعه 24 آذر 1396 08:31 ب.ظ
وای! من واقعا از قالب / موضوع این سایت لذت بردم.
این ساده است، اما موثر است. خیلی زیاد خیلی زیاد است
دشوار است که این "تعادل کامل" بین قابلیت استفاده و
ظاهر بصری باید بگویم شما یک کار شگفت انگیز با این کار انجام داده اید.
علاوه بر این، وبلاگ فوق العاده سریع برای من در اینترنت اکسپلورر بارگذاری می شود.
وبلاگ بی نظیر!
std testing centers
یکشنبه 4 تیر 1396 07:12 ب.ظ
core از خود نوشتن در حالی که ظاهر
شدن مناسب ابتدا آیا نه حل و فصل
خوب با من پس از برخی از زمان. جایی درون جملات شما در واقع
قادر به من مؤمن اما تنها
برای while. من با این حال مشکل خود را با جهش در مفروضات و یک ممکن است را سادگی به پر همه کسانی شکاف.
در این رویداد شما در واقع که می توانید انجام من می قطعا
بود مجذوب.
std testing centers
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 05:10 ق.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین در آیا واقعا حل و فصل بسیار
خوب با من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما موفق به
من مؤمن متاسفانه تنها برای بسیار در حالی
که کوتاه. من هنوز کردم مشکل خود را با جهش در مفروضات و یک خواهد را سادگی به پر همه کسانی شکاف.
اگر شما که می توانید انجام من را
قطعا تا پایان مجذوب.
Ted
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:09 ب.ظ
My brother suggested I would possibly like this blog.

He was once entirely right. This submit truly made
my day. You can not imagine simply how a lot time I had spent for this info!
Thank you!
laceysabata.hatenablog.com
جمعه 22 اردیبهشت 1396 11:22 ق.ظ
An outstanding share! I've just forwarded this onto a colleague
who was conducting a little homework on this. And he in fact ordered
me lunch because I found it for him... lol. So allow me to
reword this.... Thank YOU for the meal!!

But yeah, thanks for spending time to discuss this issue here on your
website.
خرید اپل آیدی
چهارشنبه 8 دی 1395 02:58 ب.ظ
جالب بود مرسی
نازنین
شنبه 6 آذر 1395 01:25 ب.ظ
سلام خیلی وبلاگ زیبایی دارید، خیلی لذت بردم از وبلاگتون، اگه دوست داشتید خوشحال میشم باهم تبادل لینک داشته باشیم
پرتال تبادل لینک رایگان ما دارای بیش از 12000 بازدید است، به آسانی لینک خودتون را ثبت کنید و بازدید سایت خودتون و ورودی گوگل سایت یا وبلاگ خودتون را افزایش بدید
marzieh
شنبه 31 مرداد 1394 06:11 ب.ظ
salam pari jan
in avalin commentie ke man mizaram mikhastam elam vojood konam ke az khanandehaye blog etam

ama baraye in post kheyli kheyli narahat shodam vaghean boghz kardam madarbozorga vaghean eshghan raftaneshun azab mishe ...
chand vaght pish rafte boodam moshavere goftam chera man tekun nemidam khodamo chera zabano gym o ... shru nemikonam hamash be karaye roozmare sargarmam goftesh baraye inke hadafet kheyli bolan modat va doore felan to bayad roo hadafaye nazdiktar motemarkez shi masalan begi beram zaban bekhoonam na baraye toffle baraye inke khodam yad begiram alaghe daram behesh ya rezoomamo porbar konam faghat baraye alaghei ke be oon chanta kar daram nemidoonam chera inaro barat tarif kardam faghat mikhastam begam to ham ye zare deghat koni bebini shayad dargir rekhvat nashi az hadaf bolandmodat shode bashi
fek konam aksar oonayi ke to fekr apply kardanan docharesh mishan ...
vaaaay cheghad harf zadam :D

movafagh bashi
پاسخ پری : مرسی از نظر خوبت مرضیه جان
آره منم یه جورایی دچار رخوت می شم ولی بعد دوباره پا میشم و ادامه می دم، البته دوباره سراغم میاد! درست میگی، چون هدف بلند مدته آذم بعضی وقتا یادش میره برا چی داره تلاش میکنه...ولی از طرفی زیاد متمرکز شدن روی هدفهای کوتاه مدت هم باعث میشه آدم یادش بره اصلا برا چی این هدف کوتاه مدت رو انتخاب کرده. انقدر زور زدم شریف قبول شم که اصلا یادم رفت شریف یه پله بوده واسه اپلای و اپلای یه پله بوده واسه رفتن...
مهدیار
دوشنبه 26 مرداد 1394 10:54 ب.ظ
چقد غمناک بود. داشت گریم میگرفت جلوشو گرفتم البته.
ali
دوشنبه 26 مرداد 1394 09:09 ب.ظ
بسیار زیبا بود
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد / که این عجوزه عروس هزار داماد است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر